نوزده سال قبل_ محله قدیمی خانه پدری شاید. با «رضا» رفیق شده‌ام، رفاقت می‌کنم، سال 1378. باران سرد شبانگاهی، دیوارهای آجر بهمنی و چاله چوله‌ها و درختان نیز. یخ بسته است. دوان از پارک به کوچه‌های «بچگی» می‌رسیم. کوچه‌های «بچگی» را پشت سر می‌گذاریم. قرار‌است به اردو برویم. می‌برندمان‌ به«مشهد». به خیابان اصلی می‌پَریم و تا اتوبوس می‌دویم. سپور شهرداری با سطل، آب از جوی بر می‌دارد و به خیابان می‌پاشد. آب در‌هوا یخ می‌زند. یخ بر زمین می‌ریزد... رضا درس را رها می‌کند، می رود به خیاط خانه تا ‌کاری یادبگیرد. می گوید که درس برایش چیزی ندارد. من می‌مانم تا بخوانم و رضا از پادویی شروع می‌کند.  راه طولانی پادویی تا چرخ کاری را فشرده و کوتاه می پیماید و حالا «اوسا چرخ کار» شده. به مغازه ای که رضا در آن کار می‌کند پا می‌گذارم. چه لذتی می‌برد از این استقلال، این را در چشمانش می‌بینم. دست و پایم را اندازه می‌گیرد، در دفتری می نویسد و شب عید یک دست پیران و شلوار به من هدیه می‌دهد. چشمان درخشانش را به من می دوزد.می زند به پهلویم. نگاهش می کنم. دوباره می زند به پهلویم و می‌پرسد: مشقات رو نوشتی؟!_ می زنیم زیر خنده.

نوزده سال بعد_ محله قدیمی خانه پدری. امروز رضا غایب است، از آن استقلال و صدای چرخ هم دیگر خبری نیست. دست‌هایم می‌رود به زمستان. یخ می‌زنم. یخ می‌کنم. می‌رسیم به روبروی «گورستان» زمینی تکیده، شلوغ و بادی گرم (‌حتی باد را نیز می‌بینم)،. در این سو خوابگاه مرگ، زمینی کهنه با اتاقک‌هایی نو. اتاقک‌هایی با عمق دومتر در سه طبقه برای مسافران مرگ با طاقنمای سیمانی، که می‌شود سال‌ها در آن بیتوته کرد. خانه‌هایی بدون در، بدون پنجره. جلوی یکی از این «اتاقک‌ها» جماعت جمعند. من هم کمی دورتر ایستاده‌ام (‌یک قبر‌عقب تر)، به ظاهر ایستاده‌ام_اما در حقیقت نشسته‌ام؛ شکسته‌ام. در راه «گورستان» همشاگردی‌هایم را، رفقایم، هم محلی‌هایم را می‌بینم. اشک می‌ریزند و سر‌تکان می‌دهند. عرق‌سرد بر تیره پشت و عرق‌شَرم بر چهره. از بی خبری.

رفیقمان منتظر بود که کسی دستش را بگیرد و او را از آتش و از توفان بیرون کشد. دست مهربانی که دست او را بگیرد و سایه آدم مهربانی که بر سَرش افتد و برایش فراغت و آسایشی را فراهم کند که بتواند بایستد و به زندگی فکر کند، به گذشته‌، به رفاقت و هم قطاری‌هایش نگاه کند. به دنبال سنگ صبوری بود تا به خودش بیاید. در قحطی‌نعمت‌امید و دراین روزگار بی‌برکت کسی نبود و چیزی نبود تا مهربان و فداکار باشد؛ و حالا دیگر دِینی نیست، که «رضا»‌مدیون کسی باشد.

با خودم می گویم «این‌جا کجاست؟». بویی‌ می‌شنوم؛ بویی‌آشنا، بوی‌کافور، بوی‌انتظار، بوی‌گورکن، بوی‌مرگ. چه سرنوشتی! این همان خوابگاه ابدی است_ و یا خانه‌ای موقت. چرا بیدار نمی‌شوم از این کابوس آشفتگی؟ در آن ظهر تلخ، یکباره دگرگون می شوم و از همان جا و همان لحظه تصمیم می گیرم که به خیشتن برگردم، از قضاوت بی جا بگریزم، عینک بدبینی را دور بیندازم، با چشمِ خودم به انسان و به زندگی نگاه کنم؛ انسانی تر، منطقی تر، دلداده و دلبسته، عاشق، نه جنگاور و دشمن خو.

با چشمان خیس، به «رضا» نگاه می‌کنم، به جنازه «رضا»  که انگار در آب شناور‌است. به صورتی نگاه می‌کنم که نمی‌توانم بفهمم بغضی در گلو دارد و یا لبخندی به لب؛ به «غرور رضا» فکر می‌کنم که حالا حسابی راحت شده. به چرخ خیاطی که دست خداحافظی اش_ همچنان در هوا موج می خورد و حالا دیگر طوفان غم در هوای دلم برخاسته است. خسته و درمانده، به خانه می رویم، تا «رضا»‌ در حجله آرام بخوابد؛ بی خستگی بخوابد.

#هومن_بنائی#رضا_بدرخانی#رفیق#مرگ#هم_قطار#بهار97#زمستان97