چند روزی مانده است به سی تیر سال 1379. کارگر آهنگری هستم در«میدان‌گاهی» محله قدیمی خانه پدری. ساعت ناهاری را در آهنگری می‌خوابم. تعطیلات تابستانی است! «‌آقا‌‌ناصر» و دیگرانی که حالا اسمشان به خاطرم، نیست‌ استاد کار و صاحب مغازه هستند؛ کهنه آهنگرانی از جنس فلز،‌ که ضربه های پُتک‌هایشان رونق بازار است. اما  در این مغازه آهنگری خبری از كيومرث، هوشنگ‌شاه، تهمورث ديوبند، داستان كاوه آهنگر و ضحاك نیست! اینجا همه چیز کار است.

کار آهنگری سخت است؛ به خصوص اگر کار زیر سقف باشد بسیار سنگین است و جان فرسا. «ناصر» پروژه ای گرفته است. محل کار، جایی است حول و حوش «مینی‌سیتی». مشغول پنجره سازی هستیم. یک هفته‌ای می شود که سرگرمم. دیگر گریه ام در آمده است. امروز با خودم می گویم «این جا کجاست؟» چه سرنوشتی! این همان زندان موقت است_ «ناصر» فریاد می زند، به‌خودم می‌آیم. او نمی داند پشت ذهن دلتنگم چه می گذرد. من با دلتنگیم آمده‌ام و او دندان‌های طلای خود را آورده است_ دندان‌های طلایش در تاریکی کارگاه برق می‌زند_ با این همه طلا باز هم وزنش به پنجاه کیلو نمی رسد.

شب به خانه می روم، خسته_ به شکم می خوابم و مادر دست و پاهایم را ماساژ می دهد. نمی توانم به روی مادر نگاه کنم. در آن روز‌ها مادر خسته تر از خسته است. چند وقتی می شود که لحاف و تشک را بر پشت گذاشته‌ایم و به محل قدیمی خانه پدری برگشته‌ایم و بارکشی این وضعیت اجباری بر دوش مادرسنگینی می کند، البته همیشه مادر این مسابقه را برده است.

تابستان است و جشنواره تئاتر بین کانون‌ها شنبه آغاز می شود. صبح. در راه . ترس به جانم افتاده است. اما اینبار ترسم نه از کار که از بیکاری است. اگر مرخصی بخواهم و به جشنواره بروم نان از سفره رفته است. چند وقتی است که به این کار چسبیده ام و در همین مدت کوتاه، حقوق هفتگی خوبی گرفته ام. نمی توانم به سادگی این کار را از دست وانهم. اگر «ناصر» بگوید...؟ اگر«ناصر» نگوید...؟ اگر همین جوری از کار غیبت کنم...؟ اگر بعدا مرا نپذیرد...؟ اگر بیکار شوم...؟

فکری به مغزم می رسد:

صبح. در اتاق هستم. زیر قاب پنجره. یک پیت حلبی زیر پا می گذارم. چکش را بر می دارم، به قاب پنجره ضربه می زنم. می زنم و می زنم، ناگهان دستم از چکش جدا می‌شود، پیت حلبی زیر پایم غش می کند و، وِلو می شود. خودم نیز وِلو می شوم. «آخ کمرم!» آخر می دانم که کمردرد ظاهرا نشانه ای ندارد؛ درد دارد فقط. درد را هم که نمی شود دید. «آخ کمرم!» ناصر و بچه ها دوره ام کرده اند و درمانده اند. نمی دانند که با من چه باید کرد. بلندم کنند؟ شاید خوب نباشد. رهایم کنند؟ مگر می شود؟ ناگهان چیزی می خورد بر کله ام. خون فواره می زند. حالا دیگر به راستی «آخ سرم!» خون بر سر و رویم پاشیده است.

می خواستم صحنه ای بسازم، کمر دردی بگیرم، چند روزی موجه و غیر مشکوک از کارگاه بیرون باشم و به جشنواره برسم تا با خیال راحت بعد اختتامیه به کار برگردم که همه چیز خراب می شود. به هنگام رها شدن و افتادنِ من، پُتک‌کاوه یا همان (چکش) روی لبه قاب پنجره مانده است و کم کم زیر سنگینی بار خود رها شده است، و حالا ماجرا واقعی است. پسر بچه ی خونین و زخم خورده این جا افتاده است. تکلیف معلوم است. مرا بلند می کنند. می خواهند ببرند به درمانگاه.

می گویم: نه! ببریدم خانه.

قبول نمی کنند،‌ سر شکافته و باید بخیه بخورد.نمی شود از شر این محبت خلاص شد. یک هفته ای در خانه می‌مانم. پنجشنبه، جمعه و پایان جشنواره. هم گروهی‌هایم جوایز خوبی گرفته اند، من غایب بوده ام. سَرم همچنان باند پیچی شده است.

شنبه به آهنگری بر می گردم، «ناصر» پهلو به پهلو من می نشیند. در میان صحبت ها دستم را می گیرد، مخفیانه و محرمانه چیزی در دستم می گذارد. فکر می کنم تکه کاغذی است. در خلوت دور و برم را می پایم. بفهمی نفهمی دستم را باز می کنم؛ با احتیاط. اسکناس است؛ یک هفته حقوق. اخر هفته‌ها دستمزد می دهد. من یک هفته غایب بوده ام. «ناصر» حتمن وزن زیادی از دست داده است؛ اما غیبت من را حس نکرده …

#هومن_بنائی#آهنگری#کاوه_آهنگر#سی_تیر#چَکُش#جشنواره_تئاتر#شاهنامه