"گم شدن"

hoomanbanaei
تقريبا اوايل فروردين ماه است و كوهستان تنفس رويش سال جديد را حس مي كند.
توهم حضور در حال
يا گذشته،
روح را به پرواز درآورده است.
صدايي اين دوگانگي را در هم شكست:
_آقا! آقا! حواستان كجاست؟! چايي ميل داري؟
بشر با تمام وسعتش داراي مرز است، مرزي كه تعريف جغرافيايي درستي ندارد و خارج از اين مرز، احساس غربت مي كند.
تنها سفر و تجربه، بهانه رفتن نيست.
چرا رفتن؟
اين سوال هر لحظه پيچ و خم ذهنم را مي گزد.
حسي كاملا فردي از ادراك جديد زندگي را تجربه مي كنم.
بوي پِهِن، علف خيس، نان تازه، بوي هيزم سوخته و بوي گرد و غبار گاوهاي خسته از راه.
چقدر تكراري، چقدر لطيف، چقدر سنگين و چقدر نزديك، اما...دور.
همه چيز تكرار گذشته است، جز آدم ها.
قدم مي زنم در سكوتي كه سال ها از تجربه آن محروم مانده ام.
صداي نم نم باران بهاري كوهستان و رج زدن خاطراتي كه گذشته هاي ديروزم را در حضور امروز جان مي بخشد، بغض فروخورده را مي شكند و بي اختيار چند قطره اشك.
اشك چشمانم را سنگين و تجديد خاطرات حس سبكي را در من مي افزايد.
سردي سكوت و حس كنجكاوي درهم ريخت و پرسيدن آغاز شد.
اما از چه كسي؟!
حسي غريب و سنگين بدنم را به لرزه انداخته.
وحشت مواجهه...
آيا براي بشر همه چيز از پيش تعيين مي شود؟! كجاست مرز ميان تقدير و اختيار؟
گم شدن چقدر آسان تر از پيدا شدن بود. كدامين تفكر مبهم، سال ها مرا به اين سو و آن سو كشانده است؟ بازگشت نقطه پايان بود يا آغاز يك پيدا شدن؟
فقر آميزه اي از نداشتن و ندانستن است.
#هومن_بنائی#خاطره#داستان#كوهستان#انسان#مرز#گم_شدن#تنهايي#هومن_بنايي#فروردين٩٨#فقر#دانستن#ندانستن
به نام خالق هنرمند