«شهرخسته، شهرسوخته»

از«تهران» میروییم به سوی«خوزستان». به شهر دلهای خسته وغمگین به «آبادان»، به شهر سوگواران، به شهربلاکشهمیشه درآتش«خرمشهر». شهرمعروف صلح "جامِ زهر". شهر، شهر خسته است. شهر، شهر سوخته است.
ماشینی داریم، کُلمنی لبالب یَخ و نوشابههایی در یخ خوابیده و جهنم سوزان حاشیه کویر و اینک«خرمشهر». ما چهار نفریم؛ من و دوستان هنرمندم که این روزها هرکدام برای خودشان کسی هستند. اختتامیه جشنواره "رهاورد سرزمین نور"! کسی پیدا نیست. اتاقکی در آن سو است. فریادی از سرِسوختگی و گرمازدگی. و در پاسخ، صدایی از دور: «اومدم آقاجان» این «اومدم» پانزده بیست دقیقه طول می کشد و بالاخره می آید؛ نگهبان خوابگاه میهمانان اختتامیه «شهرخسته» با کت و شلوار رنگ سوخته اما رسمی، پیراهن سفید؟! کِرِم؟! نسکافهای؟! و یا چِرک، کفش خاکی، واکسیل زرد.
«سلام»
«سلام پدرجان»
«بفرمایید»
راه میافتد.
«اخر تویِ این گرما... راحت باشید پدر! چرا کت و شلوار؟! چرا انقدر رسمی؟!»
«قانون است آقاجان! قانون!»
راه می افتیم به دنبالش و او توضیح می دهد: «جنگ همه چیز رو نابود کرده. تقریبا نصف شهر از بین رفته است و چیز زیادی از
آن شکوه نمانده، سهم ما خاک و سوختگی و بدبختی، سهم شما هم همین دیوارهای زخمی و تیکههای خمپاره و خیابانهای خاک گرفته است. همینهایی هم که سرپا مانده ساختمانهای قبل ازانقلابِ...» روی تپه های خاکی که را می رویم، زیر پایمان گویی روزگاری انفجارِ و مرگ اتفاق افتاده است_ خاکی سخنگو، هزار رنگ، هزار نقش_ هزار درد و...
اسکلت مردگانی غیرتمند_ بالاتر از خوابگاه_ که به شیوه شکلاتی کفن پیچ شده اند، با پرچم و برچست گمنام وتابوتهای چوبی. محفوظ، زیر سایبان، و نگهبان گمنام زیر تیغ آفتاب!
بیش از آن اسکلتهای غیرتمندِ آسمانی، بیش از در و دیوارِ«شهرخسته»، خودِ این «مردِ سوخته»_ این نگهبان_ برای من معنا دارد. در این بر بیابان، بچههایش در آبادان، خودش اینجا، همسایه اسکلتهایی که رفتند تا وضعیت اینچنین نباشد. تشنه، با بشکه ای که هفته ای یک بار با ماشین سپاه پُر می شود و کِرم و آلودگی و بیماری. و همه عشقش این، که اتاقکی در همین جا به او بدهند که حمام داشته باشد و آب لوله کشی، دستشویی اش شلنگ داشته باشد و نه آفتابه. تا او بتواند زن و بچه هایش را بیاورد پیش خودش_ دراین قبرستان_ و اگر بیاورد: « دیگر چه غمی آقاجان؟! با افاده می نشینیم آقاجان و ناس... آقاجان! ناس!»
به دریا فکر می کنم؛ دریای آب و دریا روندگان خسته، دریای شن و خوزستانیهای سوخته در جنوب. برهنهتنبان، برهنه پایان، به انقلاب پا برهنهها. به دولت خواب زده به مجلس گزنده و کور. به آن وعده های پوشالی. به فقر مردمم. به آقازادگی. به نگهدارندگان تاج و تخت. به این «سنبولیسم» مضحکِ قدرت_ به این قدرت مضحکِ «سمبولیک»_ به «شهدا»، به حسرت مردمم و به شهری که همیشه سوخته.
#هومن_بنائی#شهر_سوخته#نگهبان#خوزستان#تشنگی#بی_ آبی#دولت#مجلس#حکومت#خون_شهدا#روز_جزا#ایران
به نام خالق هنرمند